نجم الدين ابو الرجاء قمى

174

تاريخ الوزراء ( فارسى )

خواجه چون كر شد به گوش او كور مىبايد به چشم * نزد عقل از روى معنى ، نايب كر كور به معين الدين در لطافت چون گل بود ، كه تر و تازه باشد ، اما چون آن را بچشند ، تلخ باشد . با هركس كه مهربان‌تر بودى ، نكايت بيش كردى . چون كمان بود كه هرچند سخت‌تر پيش نمايد ، تير قوىتر اندازد ، زهرى بود در ميان عسل ، كه خوش نمايد . در طلب وجوه احذار كه او را مصور شدى ، بر باد ، سبق بردى ، و آنچه در دست او آمدى تلف كردى . دنيا را در چشم او پر پشه بود . در بيابان صد فرسنگ در صد فرسنگ ، اگر خود به مجرد آن بودى كه كس بر مهتاب زيستى . دندان بدان ( 151 ر ) كار فرو بردى . نكايت او چون سرما بود كه زينتى كه بهار باديد آرد ، بستاند . متحرك‌تر از آفتاب بود كه چون مرد گامى برگيرد ، هشتصد فرسنگ از فلك بپرد . جادوى حاذق را گويند آب در جوى ببندد ، او به صنعت در جوى تهى آب برآوردى . او را ذخيره نبود ، چون شغلى به وى مفوض شدى ، از چپ و راست دست درآويختى ، شغل او چون شرابى بود كه بر ريق خورند ، و در آن عربده كنند . چون آفتاب و ماهتاب بىدستورى مردم ، خانه‌گير بود . سلطان سليمان به خراسان رفت ، و سلطان سنجر را نكبت غز رسيده بود . نكبتى از عجايب روزگار . باز صيد او تذرو شد . به تدبير ناصواب و رأى ناپسنديده به ذات خويش به نبرد غز شد . سر بر خط عبوديت مىنهادند ، و مال فراوان مىپذيرفتند ، تا از سر تعدى كه كرده بودند درگذرد ، قبول نيفتاد . قهر و قوت بىفرهنگ چنان‌كه او را بود به هيچ ( 151 پ ) نيامد ، چشم‌زخم نامحبوب بيفتاد ، و محبت جهان ، محنت شد . چنگال تقدير ، روى شوكت او بخراشيد . خذلان كه افتاد به سبب خلاف امير يرنقش هريوه با امير سنقر غريزى بود ، مكاوحت بنمود ، و از ميان مصاف بيرون رفت ، تا هزيمت بر